تبلیغات
W w W. A x B a r o o n .N e T | عکس بارون دات نت

یک داستان عاشقانه به نام سه شنبه

   اون روز دوشنبه بود و دم غروب شده بود. فردا شب باهاش قرار داشتم. واسه اولین بار برای شام باهاش قرار گذاشته بودم. هفته پیش باهاش آشنا شدم. نمیدونم چرا از همون روز که دیدمش دلم خواست که دوستش داشته باشم. روم نمی شد بهش بگم عاشقش شدم چون از نه شنیدن متنفر بودم. مخصوصا اگه کلمه نه رو از زبون عشقم و در جواب خاستگاری من از اون باشه. تا حالا همچین حسی نداشتم. داشتم از باشگاه برمیگشتم خونه و دیدم دلم قار و قور میکنه. سر کوچه یه ساندویچ گرفتم و تو راه خونه زدم به بدن. رسیدم خونه و رفتم پای نوت بوکم. روشنش کردم و آی دیم رو روشن کردم. دیدم واسم آفلاین گزاشته. نوشته بود "فردا ساعت هشت یادت نره خوشتیپ. راستی کت و شلوار براقتم بپوش" خندم گرفت...

     خیلی باهام مهربون بود. توی همین یه هفته که باهاش آشنا شدم خیلی با هم صمیمی شدیم. من واسش بهترین و صمیمی ترین دوست بودم. ولی نمی دونست که واسه من بهترین عشق و هدیه است. تمام شب رو به این فکر می کردم که آیا انتخابم درسته یا نه؟ آیا توی یک هفته آشنایی، منطقیه که عاشق بشم یا نه؟ البته عشق که این چیزا سرش نمیشه. یهو میبینی اسیرش شدی و تا خرخره تو دامش افتادی. نوت بوکم رو خاموش کردم و رفتم تو رخت خوابم. تا سحر بیدار بودم و فکر میکردم بهش. ظاهرش که هیچ مشکلی نداشت. قدی بلند، موهای بلوند، چشم های خاکستری ناز و اندامی واقعا متناسب. بیست بود. مخصوصا وقتی که تو اون سرمای زمستون پالتوی سیاهش رو می پوشید. ولی باطنش بیشتر اهمیت داشت. مهربونیش که حد نداشت. خانوادش هم که آدم حسابی و تقریبا پولدار. مشکل من هم همینجا بود. تا الان نذاشتم با وجود این که وضع مالیش از من بهتر بود واسم خرج کنه. همیشه غرورم رو نگه میداشتم. میترسیدم اگه بهش بگم عاشقش هستم و میخوام باهاش ازدواج کنم فکر کنه واسه خاطر مال و اموالش هست.

     ولی به هر حال فردا شب قرار بود همه چیزو بهش بگم و خلاصه بالاخره جوابش یا مثبت میشد یا منفی. اگه مثبت میشد که دیگه هیچ آرزویی نداشتم ولی اگه منفی میشد به فال نیک میگرفتم و همیشه واسش آرزوی خوشبختی میکردم و دیگه به هیچ دختری فکر نمی کردم. تو همین فکرها بودم که یهو چشمام رو باز کردم دیدم ساعت داره زنگ میخوره. باید میرفتم دانشکاه. از هم کلاسی هام، کسی نمیدونست که من و فرنوش با هم رابطه داریم جز یکی از پچه ها که اسمش محسن بود. فقط اون میدونست که چقدر دوسش دارم و خودم و خدای خودم.

     سر کلاس، توی فکر شب بودم و هی برنامه هام رو مرور میکردم که استاد ماژیکش رو زد روی میز من و گفت: کجایی؟ هواست کجاست؟ زبونم به لکنت افتاد و همش پ پ پت پته میکردم که فرنوش گفت: عاشق شده. همه دختر پسرا زدن زیر خنده. یهو برگشتم نگاش کردم و دیدم که جا خورد. بهش یه لبخند زدم که یه وقت احساس شرمندگی نکنه. یه آن دلم خوش شد که حتما فهمیده واسش میمیرم. خیلی امیدوار شدم. کلاس تموم شد راهی خونه شدیم. از دانشگاه که خارج شدم فرنوش گفت: وایسا با هم بریم. وایسادم و خودش رو بهم رسوند. لبخندی زد و گفت: ناراحت که نشدی؟ گفتم نه بابا. از حقیقت که نباید ناراحت شد. یه لحظه لبخند از روی لبهاش محو شد. گفتم نکنه تو ناراحت شدی؟ یه لبخند زد و گفت نه بابا. ولی مشخص بود که لبخندش مصنوعی بود. نمی دونم چرا لبخندش رو تموم کرد. حرکت کردیم. گفت: بیا می رسونمت. یه ماشین گرون قیمت داشت. منم که از دنیا یه نوت بوک داشتم، یه موبایل ساده، یه مشت خرت و پرت کوچیک و یه اتاقک اجاره ای. پدر و مادرم و یه داداش کوچکتر از خودم هفت سال پیش توی زلزله ازم جدا شدند.

     هر روز بعد از کلاس میرفتم سر کار. توی یه پیتزا فروشی به طور نیمه وقت کار میکردم. بالاخره باید خرجم رو در می آوردم. روز های زوج هم بعد از کار میرفتم باشگاه و ورزش میکردم. از لحاظ ظاهر چیزی کم نداشتم. هیکلم خیلی رو فرم اومده بود. موهام بلند شده بود و تا روی شونه هام میومد. قدم هم بلند بود. ولی از لحاظ مالی ضعیف بودم. سخت کار می کردم. همه کارای سخت توی اون پیتزا فروشی لعنتی واسه من بود. دم غروب شد و باید میرفتم سر قرار. کت شلوار مشکی براقم رو پوشیدم و یه آژانس گرفتم و رفتم به رستورانی که قرار داشتیم. خدا خدا می کردم که من زود تر رسیده باشم. توی کلاس هم وقتی بقیه نشستن سخته واسم که برم تو کلاس. واسه همین همیشه اولین نفر میرم و سر جام میشینم. خلاصه رفتم توی رستوران دیدم فرنوش نیستش. نفس راحت و عمیقی کشیدم و رفتم روی یه صندلی نشستم. هنوز پنج دقیقه مونده بود تا ساعت هشت. به ساعتم نگاه می کردم و ثانیه ها رو میشمردم. ساعت که دقیقا هشت شد سرم رو بالا کردم دیدم هنوز نیومده. یه شاخه گل توسط یک دست ظریف و سفید از پشتم اومد جلوی صورتم. بوی خوبی داشت. برگشتم دیدم خودشه. فرنوش بود. لبخند زد و گفت: دیر که نکردم؟ گفتم نه، مثل همیشه به موقع. حالا چرا نمیشینی؟ گفت: مگه واسم هوش و حواس میزاری تو؟ اومد جلوم نشست. وای که داشتم میمردم. از بس خوشگل شده بود اون شب. بدون هیچ آرایشی. یه کاپشن کرم رنگ هم پوشیده بود. سفارش غذا رو دادیم و خوردیم و شروع کردیم به حرف زدن. واسش خاطره تعریف می کردم و می خندید. وقتی خنده هاش رو میدیدم قند تو دلم آب میشد. محو تماشاش بودم. بهم گفت: چرا خودت نمیخندی شیطون؟ گفتم دارم میگم که تو رو بخندونم. گفت بخند. جدی گفت. دوباره گفت: میگم بخند دیگه. یه لبخند زدم و یهو انگار یه نفس راحت کشید. گفت: کاش فردا با هم قرار میزاشتیم. گفتم: چرا؟ گفت: آخه از سه شنبه ها متنفرم چون هر وقت توی سه شنبه خواستم چیزی بهم برسه دیگه بهش نرسیدم. گفتم: مگه الان چی میخوای؟ گفت: یه چیزی که از همه چیز واسم با ارزش تره ولی نمی تونم بهت بگم. گفتم: خب منم اسرار نمیکنم.

     گفتم: یه سوال شخصی و جدی میخوام ازت بپرسم. به همون چیزی که میخوای بهش برسی قسمت میدم که راستشو بگی. گفت: باشه بگو. گفتم: اگر هم ناراحت شدی حرفم رو نشنیده بگیر و رابطمون مثل چند دقیقه قبل بشه. گفت: باشه قول میدم. شاخه گلی که واسم آورده بود رو برداشتم و به طرفش دراز کردم و چشمام رو بستم و بهش گفتم: با من ازدواج میکنی؟ هیچ صدایی ازش نمی اومد. یک دقیقه ای بود که چشمام رو بسته نگه داشته بودم و منتظر جوابش بودم. گفتم: فرنوش اینجایی؟ یا رفتی؟ یواش یواش چشمام رو باز کردم و دیدم سر جاش نشسته و زل زده تو چشمام. خیلی متعجب بود. نفسم هی تندتر میشد. گفتم: چرا جوابم رو ندادی؟ گفت: میخواستم با چشم باز جوابت رو بشنوی. گفتم: خب جوابت چیه؟ البته هر جوابی بدی بهت حق میدم. اصلا عجله ای هم ندارم. اگه میخوای چند روزی فکراتو بکن بعد جوابمو بده. گفت: من فکرامو کردم. میخوام زنت بشم.

     اینجا بود که از تعجب شاخ درآوردم. گفتم: فرنوش تو مطمئنی که میتونی با من زندگی کنی؟ توی یه خونه کوچیک اجاره ای؟ خودش میدونست که من اصلا راضی نیستم از پولهاش واسه من خرح کنه. گفت: هیچ مشکلی ندارم. من از هر چی پول و ثروته بدم میاد. تمام پول هایی که بابام داره همش حرومه. همش رشوه میگیره و.... گفتم: بابات میزاره با من ازدواج کنی؟ گفت: من نیازی به اجازه بابام ندارم. اگه مادرم زنده بود ازش اجازه میگرفتم ولی بابام رو اصلا دوست ندارم. گفتم: این حرفو نزن. توی همین چند ثانیه فکراتو کردی و حاضر شدی زن من بشی؟ گفت: من از همون روز اول که با هم آشنا شدیم دوستت داشتم تا الان ولی روم نمیشد بعت بگم. گفتم: عجب تفاهمی، منم همینطور. خندید و گفت: اولین سه شنبه ای هست که به چیزی که میخوام میرسم.

     بهش گفتم: دوستت دارم. گفت: عاشقتم. گفت: تا کی دوستم داری؟ گفتم: تا لحظه ای که زنده هستم. تو تا کی منو دوس داری؟ گفت: تا آخرین لحظه ای که توی این دنیا نفس میکشم و بعد از اون توی اون دنیا تا ابد عاشقتم. با این حرفهای عاشقونش روحیه ام خیلی بهتر میشد. نمیتونستم باور کنم که دارم بهش میرسم. گفتم دیگه بریم خونه. موافقی؟ گفت: آره داره دیر میشه منم خونه کار دارم. بلند شدیم و پول شام رو گذاشتم روی میز و رفتیم. از رستوران خارج شدیم که گفت: بیا می رسونمت. گفتم: نه، امشب دوست دارم پیاده روی کنم. آخه خیلی حالم خوبه. خندید و گفت: باشه دوستت دارم. منم گفتم: منم دوستت دارم. خداحافظی کردیم و رفت اون طرفخیابون سمت ماشین منم برگشتم اون ور و به طرف خونه راهی شدم.

     یهو یه صدا اومد که کاش نمی اومد. کاش میمردم و اون لحظه رو نمی دیدم. صدای ترمز ماشین بود. ترسیدم برگردم. ترسیدم فرنوش من واسش اتفاقی افتاده باشه. همون جا خشکم زده بود. صدای مردم رو می شنیدم که می رفتن طرفش و کمک میخواستن. آروم برگشتم دیدم مردم جمع شدن. آروم رفتم جلو. از میان جمعیت عبور کردم و دیدم که.... کاش نمی دیدم. کاش کور می شدم اون لحظه رو نمی دیدم. دیدم فرنوش من افتاده روی زمین و سر و صورتش غرق در خون شده. پاهام سست شد و افتادم کنارش. نشستم و سرش رو تو بغلم گرفتم. زنده بود. راننده ماشین هم هی به من التماس میکرد و می گفت که به خدا، به پیر، به پیغمبر، خودش اومد جلو ماشین. به فرنوش نگاه کردم. اشکام نمیذاشتن درست صورت زیباشو ببینم. گفتم چرا....؟ دستش رو آروم آورد پیش من و مشتش رو باز کرد. دیدم یه زنجیر و یه پلاکه که روش اول اسم من و خودش حک شده بود. گریه بهم طاقت نمیداد. آروم از گلوی ظریفش یه صدای نازک و ظریف بیرون اومد و گفت دوستت دارم. گفتم منم دوستت دارم، تو رو خدا نرو، تهام نزار. بغض راه گلوم رو بسته بود. تا اومدم بجنبم و ببرمش بیمارستان تو بغلم جون داد. سرم رو کردم بالا و بلند فریاد زدم خداااااااااااااااا

     بیچاره فرنوش من اونقدر هیجان عشق رو داشت که واسه اینکه این پلاک رو به من برسونه حتی به خیابون هم نگاه نکرده بود. حتی آخرین لحظه هم بهم گفت دوستت دارم. اینجا بود که فقط آرزوی مرگ می کردم. خودش بهم گفته بود که توی اون دنیا هم دوستم داره. فقط میخواستم بمیرم و برم پیشش و دستاش رو بگیرم.

 

     همین جا بود که بهزاد، همون پسر عاشق داستان ما، سرش به سمت سر فرنوش فرود اومد و گفت دوستت دارم و جون داد. بیچاره فرنوش که دلخوش اولین سه شنبه ای بود که خواسته اش برآورده شده بود. بیچاره بهزاد که بعد از اینکه فکر می کرد فرنوش فقط به عنوان یه دوست بهش نگاه می کنه و بعد فهمید که عاشقش بوده و مرد.

 

نویسنده: حسین صیادی

sss