تبلیغات توجه!!!!!!!!!!!!
اون روز دوشنبه بود و دم غروب شده بود. فردا شب باهاش قرار داشتم. واسه اولین بار برای شام باهاش قرار گذاشته بودم. هفته پیش باهاش آشنا شدم. نمیدونم چرا از همون روز که دیدمش دلم خواست که دوستش داشته باشم. روم نمی شد بهش بگم عاشقش شدم چون از نه شنیدن متنفر بودم. مخصوصا اگه کلمه نه رو از زبون عشقم و در جواب خاستگاری من از اون باشه. تا حالا همچین حسی نداشتم. داشتم از باشگاه برمیگشتم خونه و دیدم دلم قار و قور میکنه. سر کوچه یه ساندویچ گرفتم و تو راه خونه زدم به بدن. رسیدم خونه و رفتم پای نوت بوکم. روشنش کردم و آی دیم رو روشن کردم. دیدم واسم آفلاین گزاشته. نوشته بود "فردا ساعت هشت یادت نره خوشتیپ. راستی کت و شلوار براقتم بپوش" خندم گرفت...
سنگتراش
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از
نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران
بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر
قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل
به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر
است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به
حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک
حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به
حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او
تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر
کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس
از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید
که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی
نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو
کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید،
دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا،
صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور
ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به
پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.
اوایل شب بود. دلشوره عجیبی تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اینكه راه افتادیم به اصرار مادرم یك سبد گل خریدیم. خدا خیر كسانی را بدهد كه باعث و بانی این رسم و رسومهای آبكی شدند. آن زمانها صحرای خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل می كندن و كارشان راه می افتاد، ولی توی این دوره و زمونه حتی گل خریدن هم برای خودش مكافاتی دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اینكه وارد گلفروشی بشوی مثل «گل سرخ» سرحال و شادابی ولی وقتیكه قیمتها را می بینی قیافه ات عین «گل میمون» می شود.
...
یک برنامه نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید.
...
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده... دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد !!

داستان کوتاه متشکرم
اثر آنتوان چخوف
داستانک
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور
و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را
با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با
لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را
میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد،
متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند