تبلیغات خانم معلم از بچه ها سر کلاس می پرسه شش تا گنجشک روی سیم نشستن، اگر به یکیشون تیر بزنیم چند تا می مونن؟ حسن دست بالا میکنه میگه هیچی، چون همشون می پرن . خانم معلم میگه: از فکرت خوشم اومد، ولی جواب پنج تاست. حسن می پرسه: خانم، سه تا زن تو پارک دارن بستنی میخورن، یکی بستنی رو گاز میزنه، یکی لیس میزنه، یکی میکنه تو دهنش در میاره. کدوم ازدواج کرده؟ خانم معلم سرخ میشه، میگه اونکه میکنه تو دهنش در میاره. حسن میگه: خانم، از فکرتون خوشم اومد، ولی جواب اونیکه حلقه دستشه
انیشتین
برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود
کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در
طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط
پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای
بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها
جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در
یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت
و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد،
اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می
کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام
شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع
به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به
قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس
انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که
باعث شگفتی حضار شد.
راز ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ
ﺗﺎﺟﺭی
پسرش را ﺑﺭای ﺁﻣﻮﺧﺘﻦ راز ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﻧﺰد ﺧﺭدﻣﻨﺪی ﻓﺭﺳﺘﺎد . پسر ﺟﻮان ﭼﻬﻞ روز
ﺗﻤﺎم درصحرا راﻩ رﻓﺖ ﺗﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﺳﺭاﻧﺠﺎم ﺑﻪ ﻗﺼﺭی زﻳﺒﺎ ﺑﺭ ﻓﺭاز ﻗﻠﻪ کوهی
رﺳﻴﺪ .ﻣﺭد ﺧﺭدﻣﻨﺪی که او در
جستجویش ﺑﻮد ﺁﻧﺠﺎ زﻧﺪﮔﻲ میکرد.ﺑﻪ ﺟﺎی
اﻳﻨﻜﻪ ﺑﺎ ﻳﻚ ﻣﺭد ﻣﻘﺪس روﺑﻪ رو ﺷﻮد وارد ﺗﺎﻻری ﺷﺪ که ﺟﻨﺐ و ﺟﻮش بسیاری در
ﺁن ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﻲﺧﻮرد، ﻓﺭوﺷﻨﺪﮔﺎن وارد و ﺧﺎرج ﻣﻲﺷﺪﻧﺪ، ﻣﺭدم در ﮔﻮﺷﻪای ﮔﻔﺘﮕﻮ
میکردﻧﺪ، ارکستر کوچکی ﻣﻮﺳﻴﻘﻲ ﻟﻄﻴﻔﻲ ﻣﻲ ﻧﻮاﺧﺖ و روی ﻳﻚ ﻣﻴﺰ اﻧﻮاع و اقسام
خوراکیها ﻟﺬﻳﺬ ﭼﻴﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮد .ﺧﺭدﻣﻨﺪ ﺑﺎ اﻳﻦ و ﺁن در ﮔﻔﺘﮕﻮ ﺑﻮد و ﺟﻮان
ﻧﺎﭼﺎر ﺷﺪ دو ﺳﺎﻋﺖ ﺻﺒﺭ کند ﺗﺎ ﻧﻮﺑﺘﺶ ﻓﺭا رﺳﺪ. ﺧﺭدﻣﻨﺪ ﺑﺎ دﻗﺖ ﺑﻪ ﺳﺨﻨﺎن ﻣﺭد
ﺟﻮان که دﻟﻴﻞ ﻣﻼﻗﺎﺗﺶ را ﺗﻮﺿیح ﻣﻲ داد ﮔﻮش کرد اﻣﺎ ﺑﻪ او ﮔﻔﺖ که فعلا وﻗﺖ
ﻧﺪارد که راز ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ را ﺑﺭاﻳﺶ ﻓﺎش کند . ﭘﺱ ﺑﻪ او ﭘﻴﺸﻨﻬﺎد کرد که ﮔﺭدﺷﻲ
در ﻗﺼﺭ ﺑﻜﻨﺪ و حدود دو ﺳﺎﻋﺖ دﻳﮕﺭ ﺑﻪ ﻧﺰد او ﺑﺎزﮔﺭدد. ﻣﺭد ﺧﺭدﻣﻨﺪ اﺿﺎﻓﻪ
کرد :اﻣﺎ از ﺷﻤﺎ خواهشی دارم . ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻳﻚ ﻗﺎﺷﻖ کوچک ﺑﻪ دﺳﺖ پسر ﺟﻮان داد و
دو ﻗﻄﺭﻩ روﻏﻦ در ﺁن رﻳﺨﺖ و ﮔﻔﺖ : در ﺗﻤﺎم ﻣﺪت ﮔﺭدش اﻳﻦ ﻗاﺸﻖ را در دﺳﺖ
داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ و کاری کـﻨﻴﺪ که روﻏﻦ ﺁن ﻧﺭﻳﺰد. ﻣﺭد ﺟﻮان ﺷﺭوع کرد ﺑﻪ ﺑﺎﻻ
و ﭘﺎﻳﻴﻦ کردن ﭘﻠﻪهـﺎ، در حـﺎﻟﻴﻜﻪ ﭼﺸﻢ از ﻗﺎﺷﻖ ﺑﺭ ﻧﻤﻲ داﺷﺖ .دو ﺳﺎﻋﺖ بعـﺪ
ﻧﺰد ﺧﺭدﻣﻨﺪ ﺑﺎزﮔﺸﺖ. ﻣﺭد ﺧﺭدﻣﻨﺪ از او ﭘﺭﺳﻴﺪ: ﺁﻳﺎ ﻓﺭشته هـﺎی اﻳﺭاﻧﻲ اﺗﺎق
ﻧﻬﺎرﺧﻮری را دﻳﺪﻳﺪ؟ ﺁﻳﺎ ﺑﺎﻏﻲ که اﺳﺘﺎد ﺑﺎﻏﺒﺎن دﻩ ﺳﺎل ﺻﺭف ﺁراﺳﺘﻦ ﺁن کردﻩ
اﺳﺖ دﻳﺪﻳﺪ؟ ﺁﻳﺎ اﺳﻨﺎد و ﻣﺪارك ارزﺷﻤﻨﺪ ﻣﺭا که روی ﭘﻮﺳﺖ ﺁهـﻮ ﻧﮕﺎﺷﺘﻪﺷﺪﻩ
دﻳﺪﻳﺪ؟ ﺟﻮان ﺑﺎ ﺷﺭﻣساری اﻋﺘﺭاف کرد که هـﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﻧﺪﻳﺪﻩ، ﺗﻨﻬﺎ ﻓﻜﺭ او اﻳﻦ
ﺑﻮدﻩ که ﻗﻄﺭات روﻏﻨﻲ را که ﺧﺭدﻣﻨﺪ ﺑﻪ او ﺳﭙﺭدﻩ ﺑﻮد حـﻔﻆ کـﻨﺪ. ﺧﺭدﻣﻨﺪ
ﮔﻔﺖ:ﺧﺐ، ﭘﺱ ﺑﺭﮔﺭد و ﺷﮕﻔﺘﻲ هـﺎی دﻧﻴﺎی ﻣﻦ را ﺑﺸﻨﺎس .ﺁدم ﻧﻤﻲ ﺗﻮاﻧﺪ ﺑﻪ کـسی
اﻋﺘﻤﺎد کـﻨﺪ، ﻣﮕﺭ اﻳﻨﻜﻪ ﺧﺎﻧﻪای را که در ﺁن ﺳﻜﻮﻧﺖ دارد ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ.ﻣﺭد ﺟﻮان
اﻳﻦﺑﺎر ﺑﻪ ﮔﺭدش در کـﺎخ ﭘﺭداﺧﺖ، در حاﻟﻴﻜﻪ هـﻤﭽﻨﺎن ﻗﺎﺷﻖ را ﺑﻪ دﺳﺖ داﺷﺖ،
ﺑﺎ دﻗﺖ و ﺗﻮﺟﻪ کـﺎﻣﻞ ﺁﺛﺎر هـﻨﺭی را که زﻳﻨﺖ ﺑﺨﺶ دﻳﻮارهـﺎ و ﺳﻘﻒهـﺎ ﺑﻮد
ﻣﻲﻧﮕﺭﻳست .او ﺑﺎغهـﺎ را دﻳﺪ و کـﻮهـستانهـﺎی اﻃﺭاف را، ﻇﺭاﻓﺖ ﮔﻞهـﺎ و
دﻗﺘﻲ را که در ﻧﺼﺐ ﺁﺛﺎر هـﻨﺭی در ﺟﺎی ﻣﻄﻠﻮب ﺑﻪ کـﺎر رﻓﺘﻪ ﺑﻮد ﺗحسـﻴﻦ کرد
. وﻗﺘﻲ ﺑﻪ ﻧﺰد ﺧﺭدﻣﻨﺪ ﺑﺎزﮔﺸﺖ هـﻤﻪ ﭼﻴﺰ را ﺑﺎ ﺟﺰﺋﻴﺎت ﺑﺭای او ﺗﻮﺻﻴﻒ کرد.
ﺧﺭدﻣﻨﺪ ﭘﺭﺳﻴﺪ: ﭘﺱ ﺁن دو ﻗﻄﺭﻩ روﻏﻨﻲ را که ﺑﻪ ﺗﻮ ﺳﭙﺭدم کـﺠﺎﺳﺖ؟ ﻣﺭد ﺟﻮان
ﻗﺎﺷﻖ را ﻧﮕﺎﻩ کرد و ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ که ﺁﻧﻬﺎ را رﻳﺨﺘﻪ اﺳﺖ. ﺁن وﻗﺖ ﻣﺭد ﺧﺭدﻣﻨﺪ
ﺑﻪ او ﮔﻔﺖ: راز ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ اﻳﻦ اﺳﺖ که هـﻤﻪ ﺷﮕﻔﺘﻲ هـﺎی ﺟﻬﺎن را ﺑﻨﮕﺭی ﺑﺪون
اﻳﻨﻜﻪ دو ﻗﻄﺭﻩ روﻏﻦ داﺧﻞ ﻗﺎﺷﻖ را ﻓﺭاﻣﻮش کـﻨﻲ
ﺑﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ از کـﺘﺎب کـﻴﻤﻴﺎﮔﺮ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﭘﺎﺋﻮﻟﻮ کـﻮﺋﻴﻠﻮ
سخاوت
پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست . پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد .
پسر بچه پرسید : یک بستنی میوه ای چند است؟
پیشخدمت پاسخ داد : 50 سنت
پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد .
بعد پرسید :یک بستنی ساده چند است ؟
در همین حال ، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد :35 سنت
پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت : لطفا یک بستنی ساده
پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت .
وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد . آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، 2 سکه 5 سنتی و 5سکه 1 اسنتی گذاشته بود . برای انعام پیشخدمت !!
سرباز روس
تابستان 1945 ، کوچه ای در برلین
دوازده زندانی ژنده پوش به
فرماندهی یک سرباز روسی از خیابانی می گذرند ، احتمالا از قرارگاهی دور می
آیند و سرباز روس باید آنها را به جایی برای کار یا به اصطلاح بیگاری ببرد
. آنها از آینده شان هیچ نمی دانند .
ناگهان از قضا ، زنی از خرابه ای بیرون می آید ، فریاد می کشد ، به طرف خیابان می دود و یکی از زندانیان را در آغوش می کشد .
دسته
کوچک از حرکت باز می ماند و سرباز روس هم طبیعی است که درمی یابد چه
اتفاقی افتاده است . او به طرف زندانی می رود که حالا آن زن را که به هق
هق افتاده در آغوش گرفته است و می پرسد : "زنته ؟"
- " بله "
بعد از زن می پرسد : "شوهرته ؟"
- " بله "
سپس با دست به آنها اشاره می کند : " رفت ، دوید ، دوید ، رفت " آنها با ناباوری نگاهش می کنند و می گریزند .
سرباز
روس با یازده زندانی دیگر به راهش ادامه می دهد ، چند صد متر بعد گریبان
رهگذر بی گناهی را می گیرد و او را با مسلسل مجبور می کند وارد دسته بشود
، تا آن دوازده زندانی که حکومت از او می خواهد ، دوباره کامل شود .
شام آخر
لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد : می
بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا ، از یاران مسیح که
هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ، تصویر می کرد . کار را نیمه تمام
رها کرد تا مدل های آرمانیش را پیدا کند .
روزی در یک مراسم همسرایی ،
تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت . جوان را به
کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت .
سه سال گذشت
. تابلو شام آخر تقریبا تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل
مناسبی پیدا نکرده بود . کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد
که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند .
نقاش پس از روزها جستجو ، جوان
شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت . به زحمت از دستیارانش خواست
او را تا کلیسا بیاورند ، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت .
گدا
را که درست نمی فهمید چه خبر است ، به کلیسا آوردند : دستیاران سر پا نگه
اش داشتند و در همان وضع ، داوینچی از خطوط بی تقوایی ، گناه و خودپرستی
که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداری کرد .
وقتی کارش
تمام شد ، گدا ، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود ، چشمهایش را باز کرد
و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت : " من این
تابلو را قبلا دیده ام ! "
داوینچی با تعجب پرسید : " کی ؟ "
- سه
سال قبل ، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم . موقعی که در یک گروه
همسرایی آوز می خواندم ، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد
تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!
برگرفته از کتاب " شیطان و دوشیزه پریم " ، پائولو کوئیلو
عقاب
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه ی مرغی گذاشت . عقاب با بقیه
جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد . در تمام زندگیش ، او همان
کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند ؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات
زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست پا زدن بسیار ، کمی در هوا
پرواز می کرد .
سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد .
روزی پرنده ی با
عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید . او با شکوه تمام ، با یک
حرکت جزئی بالهای طلائیش بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد .
عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید : " این کیست ؟ "
همسایه اش پاسخ داد : " این یک عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم . "
عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مُرد . زیرا فکر می کرد یک مرغ است .
کرم شب تاب
روز قسمت بود . خدا هستی را قسمت می کرد . خدا گفت :
چیزی از من بخواهید . هر چه که باشد شما را خواهم داد . سهمتان را از هستی
طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است .
و هر که آمد چیزی خواست . یکی
بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن . یکی جثه ای بزرگ خواست و آن
یکی چشمانی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را .
در این میان
کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم .
نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ . نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا
. تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت را به من بده .
و خدا کمی نور به او داد .
نام او کرم شب تاب شد .
خدا
گفت : آن که نوری با خود دارد بزرگ است ، حتی اگر به قدر ذره ای باشد . تو
حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی .
و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ، بهترین را خواست . زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست .
***
هزاران
سال است که او می تابد . روی دامن هستی می تابد . وقتی ستاره ای نیست چراغ
کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن
را به کرمی کوچک بخشیده است .
چلچراغ شماره 39 - عرفان نظرآهاری