تبلیغات
قدرت کلمات
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل
گودال عمیقی افتادند . بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی
دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست
و شما خواهید مُرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با
تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر
دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال
خارج شوید ، به زودی خواهید مُرد .
بالاخره یکی از دو قورباغه ، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت . او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مُرد .
اما
قورباغه ی دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد .
بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ، اما او با توان
بیشتری تلاش کرد و سرانجام از گودال خارج شد .
وقتی از گودال بیرون آمد ، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرف های ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست . در واقع او تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .
تغییر دنیا
بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است :
کودک که
بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم . بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی
بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم . بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم
و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام
را متحول کنم . اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم
را تغییر داده بودم ، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم !!!
فقر
روزی یک مرد ثروتمند ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان
دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آنها یک روز و یک
شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !
پدر پرسید : آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد : فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر
کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم ما در خانه یک سگ داریم و آنها
چهار تا . ما در حیاطمان فانوس های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند
. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود ، پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم !!!
اصل موضوع را فراموش نکن (2)
خانمی طوطی ای خرید . اما روز بعد آنرا به مغازه برگرداند . او به صاحب
مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند . صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای
هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آنها تصویرشان را در آینه می بینند و
شروع به صحبت می کنند .
روز بعد باز آن خانم برگشت . طوطی هنوز صحبت
نمی کرد . صاحب مغازه پرسید : نردبان چه ؟ آیا در قفسش نردبانی هست ؟ طوطی
ها عاشق نردبان هستند . آن خانم یک نردبان خرید و رفت .
اما روز بعد
باز آن خانم آمد . صاحب مغازه گفت : آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟
خب مشکل همین است . به محض اینکه شروع به تاب خوردن کند ، حرف زدنش تحسین
همه را بر می انگیزد . آن خانم با بی میلی یه تاب خرید و رفت .
وقتی که
آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ، چهره اش کاملا تغییر کرده بود . او گفت :
طوطی مُرد . صاحب مغازه شوکه شد و پرسید : آیا او حتی یک کلمه هم حرف نزد
؟ آن خانم پاسخ داد : چرا ، درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی گفت آیا در
آن مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند ؟
اصل موضوع را فراموش نکن (1)
مرد قوی هیکلی ، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند .
روز
اول 18 درخت برید . رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد
. روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد ، ولی 15 درخت برید .
روز سوم
بیشتر کار کرد ، اما فقط 10 درخت برید . به نظرش آمد که ضعیف شده است .
پیش رئیسش رفت و عذر خواست و گفت : نمی دانم چرا هرچه بیشتر کار می کنم ،
درخت کمتری می برم .
رئیسش پرسید : آخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟
او گفت : برای این کار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم .
آن سوی پنجره
در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در دیک اتاق بستری بودند . یکی از
بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت
او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی
نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آنها ساعت ها با یکدیگر
صحبت می کردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم
حرف می زدند .
هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ،
می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف
می کرد . بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای
بیرون ، روحی تازه می گرفت .
مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به
آن بود می گفت . این پارک دریاچه زیبایی داشت . مرغابی ها و قوها در
دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند .
درختان کهن منظره ی زیبایی به آنجا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در
افق دور دست دیده می شد .
مرد دیگر که نمی توانست آنها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد .
روزها و هفته ها سپری شد .
یک
روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بی جان مرد
کنار پنجره را دید که در خواب و در کمال آرامش از دنیا رفته است . پرستار
بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج
کنند .
مرد دیگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند .
پرستار این کار را برایش انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد ، اتاق
را ترک کرد .
آن مرد با آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره
کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بندازد . حالا دیگر او
می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند .
هنگامی که از پنجره به بیرون نگاه کرد ، در کمال تعجب با یک دیوار بلند آجری مواجه شد .
مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را واردار می کرده که چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند ؟
پرستار پاسخ داد : شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست این دیوار را ببیند .
یک سِنت
پسر کوچکی ، روزی هنگام راه رفتن در خیابان ، سکه ای یک سنتی پیدا کرد
. او از پیدا کردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد .
این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین
بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتر باشد .
او در مدت زندگیش ، 296 سکه
1 سنتی ، 48 سکه 5 سنتی ، 19 سکه 10 سنتی ، 16 سکه 25 سنتی ، 2سکه نیم
دلاری و یک اسکناس مچاله شده یک دلاری پیدا کرد . یعنی در مجموع 13 دلار و
25 سنت .
در برابر بدست آوردن این 13 دلار و 25 سنت ، او زیبایی دل
انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در
سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز
آسمان ها در حالی که از شکلی به شکلی دیگر در می آمدند ، ندید . پرندگان
در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از او
خاطرات او نشد .
تعریف دقیق سیاست
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟
پدرش
فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد
خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم ، چون همه چیز
رو در خونه من تعیین می کنم . مامانت جامعه هست ، چون کارهای خونه رو اون
اداره می کنه. کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست ، چون از صبح تا شب کار
می کنه و هیچی نداره . تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای
هستی . داداش کوچیکت هم که دو سالش هست ، نسل آینده است . امیدوارم متوجه
شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی .
پسر
کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره . می ره به اتاق برادر
کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می
زنه . می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و
مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه
. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه ، می بینه باباش توی تخت
کلفت شون خوابیده و ......؟؟؟؟ . می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از
خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه : پسرم ! فهمیدی سیاست
چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست . سیاست یعنی
اینکه حکومت ، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده ، در حالی که جامعه به
خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه جامعه رو بیدار
کنه ، در حالی که نسل آینده داره توی خرابکاری خودش دست و پا می زنه !!!